خندیدن چشمای تو یه موج انفجاره .. میخوام که غرق تو بشم دوباره باز دوباره ..

آخر اعترافمه تو قدیس زمینی .. این نکته یک سواله چرا تو بهترینی ..؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 10:40 توسط مسافر |


نمی دونی تو این روزا، چقدر حالم پریشونه ...

دلم با رفتنت تنگ و، دلم با بودنت خونه ...

خرابه حال من بی تو، نمی تونم که بهتر شم ...

تو دستای تو گل کردم، بذار با گریه پرپر شم ...

یه بی نشونم تو این خزون، یه بیقرارم یه نیمه جون ...

منو از خودت بدون ... منو از خودت بدون ...

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 12:48 توسط مسافر |


شیشه ی عطر بهار لب دیوار شکست

و هوا پر شد از بوی خدا.

بهار با همه زیبائیهایش از راه رسید.

و عطر جانبخش نسیم بهاری روحمان را طراوت بخشید.

امید که سالی سرشار از ایمان و خالی از گناه در پیش رو داشته باشیم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 12:30 توسط مسافر |


 

نمی دانم به دنبال چه می گردی؟

                       نمیدانم هدفت چیست؟

نمیدانم چه لذتی از این توهمات بیهوده ات می بری؟

                       تنها به تو این را میگویم

به تو که اینقدر گستاخی و اینقدر بی پروا

                      دنیا محل گذر است.

دنیا فانی است

                     مانند چیزهایی که در آن است و هر روز تجربه میکنی!

چرا در خوابی؟؟

                    میخواهی با چه تلنگری از این خواب غفلت بیدار شوی؟؟

بیچاره تویی که زمان میگذرد و تو وقت را از دست میدهی!!

                    مغز کوچک امثال تو درک نمیکند احساس را چه برسد به عشق!!!

میخواهی عشق را معنی کنی؟؟؟

                    کوچکتر و بیچاره تر از آنی که بتوانی حتی تصورش را کنی.

من عشق را به وضوح یافته ام.

                    من آن را با تمام وجودم چشیده ام.

تو لایق دیدن و دانستنش نیستی.

                     لحظه ای تامل کن و به خودت بیا.

شاید لحظه ای یا ثانیه ای دیگر نوبت تو باشد.

                      آیا حرفی داری در دفاع از خودت بزنی؟؟

من برای تو و امثال تو متاسفم و حرف دیگری ندارم.

                       فقط همین!!!!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 16:21 توسط مسافر |


خدایا در این سال جدید کمک کن تا متحول شویم.

تحولی عظیم که تنها به تو ختم شود.

عیدتان مبارک!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 20:37 توسط مسافر |


 

سر قبر شخصی نوشته شده بود:

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم.

وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است،

من باید کشورم را تغییر بدهم.

بعدها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.

در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.

اینک من در آستانه مرگ هستم،

میفهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم،

شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم.

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 17:13 توسط مسافر